دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند ...
دانه اولی گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .
دانه دومی گفت :
" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم، نمیدانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند؟ تازه، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد. نه، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود.
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد!!
+نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت9:11توسط آ.امامی |
|
درباره وبلاگ
خدايا!
مگذار پرنده دلشكسته اميدم باحسرت پرواز در كنج قفس هاي آهني بپوسد. زندگي را با گشودن درهاي آسمان، برايم زيباتر كن.
با آسمان یکرنگی آمده ام تا بر روی هرآنچه دو رنگی و ریا هست را خط بزنم. آسمان یکرنگی در پی یکرنگی و بی ریایی و خلوص است و پذیرای هر عاشقی است که دوستار یکرنگی و صفا و صمیمیت است.
"تا تـوانی سـاده و یکــرنـگ بــاش
قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است"