تبليغاتX
:: ::*;*;*;*;*;*;*;*;*;*;*;*;*اتحاد ملي، انسجام اسلامي *;*;*;*;*;*;*;*;*;*;*:: :: آسمان یکرنگی
آسمان یکرنگی
آفتابي كه باشي، آفتاب هم رفيقت مي‌شود
آرام اما مصمم
**********

دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه می کنند؟

جواب: آنها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یک قطره بزرگتری تشکیل می دهند.

                                       

 

اگرچند سنگ به هم نزدیک شوند چه می شوند؟

جواب: آنها هیچگاه با هم یکی نمی شوند.(شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینند!!!)

                                               

                                                          

هرچه سخت تر و قالبی تر باشید، فهم دیگران برای درک شما  مشکل تر و در نتیجه احتمال بزرگتر شدنتان نیز کاهش می یابد.

مهارتهایی که شما را در جهت آرامش، بزرگوارتر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یاد داشته باشید:

 

 نرمی      بخشش        مدارا       پشتکار

 

حال چه چیزی سخت تر و مقاوم تر است؟ آب یا سنگ؟!

اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند، چه می کند؟...:

  1. اگر مانع کوچک باشد از روی آن عبور ی کند.
  2. اگر متوسط باشد آنرا در هم می شکند.
  3. اگر بزرگتر باشد پشت آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.

 

اما آب چه می کند؟...:

ابتدا سعی می کند مانع را با خود همراه کند؛ اگر نتوانست، آنگاه بدون دردسر به دنبالفرار از کوچکترین روزنه می گردد؛ و اگر نتوانست، صبر می کند تا به اندازه کافی قوی شود آنگاه یا از روی مانع عبور می کند و  یا مانع را درهم می شکند.

آب در عین نرمی و لطافت، در مقایسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع، جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت دریا می یابد.

 

در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت، جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی

گاهی نگاهت رابه سمت دیگری بدوزی

صبور باید بود

اما همیشه مصمم
|+| نوشته شده توسط آ.امامی در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 13:45 |

اون چی میگه..... من چی میگم

*****************
هوراس میگه: گاهی در می یابیم که رعایت حال دیگران بهتر از پافشاری در اثبات عقیده خودمان است.

من میگم: البته تأکید می کنم تنها گاهی اوقات واقعاً صدق می کنه. در این درگیری و مشغله کاریم ه این نکته رسیدم و قبولش دارم. در واقع من اگه می خواستم رو عقیده خودم در مقابل همکار بسیار حساسم پافشاری کنم، دیگه خیلی اوضاع و احوال خودم به هم می خورد. البته من بر این باور توجه دارم که" تا آنجا که فکر می کنی حق با تو هست از حرف دیگران ناراحت نشو".

 

هوراس: ذهن، مثل چتر نجات است. فقط وقتی باز شود عمل می کن.

من: خداییش با ذهن باز آدم کارکنه چقدر کارآیی رو بالا میبره. من دارم سعی می کنم چتر نجاتم رو همیشه باز نگه دارم.

 

هوراس: تنها جراحت پایدار، جراحت رنجی است که از متحول نشدن خود می بریم.

من: خدایا! حوّل حالَـنا الی اَحسَـن الحال.

 

هوراس: کسی که شروع کرده، نیمی از کار را انجام داده است.

من: و من در نیمه راه بی پایانم که تا پایان خط به من گفتن ایستگاهی دیگه نداره تا پیاده بشم!!

اصلاً هوراس کیه؟!! 

|+| نوشته شده توسط آ.امامی در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 12:2 |

خنده داره! ...!؟!
**********

v چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

v چقدر خنده داره که 100   هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

v چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

v چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

v چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می   کنیم و آزرده خاطر می شیم!

v چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخشی از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

v چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم!

v چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

v چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!

v چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری   در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

v چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی   رو   می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

خنده داره؟!!! ...... تاسف آوره!


|+| نوشته شده توسط آ.امامی در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 13:35 |

کوچیک ... اما مهم

·                   با اندكي شادكردن ديگران اندوه خود را از ياد ببريد. وقتي به ديگران نيكي ميكنيد به خود نيكي كرديد.

·                   هميشه چيزهايي را كه بايد شكرشان را به جا بياوريد بشماريد نه مشكلاتتان را.

·          به جاي نگراني در باره ناسپاسي، انتظار ناسپاسي داشته باشيد. يادمان باشد كه حضرت مسيح فقط در يك روز ده آدم جزامي را شفا داد و فقط يك نفر از او تشكر كرد.

·                   بدان كه شيوه گفتن هر مطلبي به اندازه محتواي آن اهميت دارد.

|+| نوشته شده توسط آ.امامی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 8:16 |

کار...

*******
زندگی به راستی تاريكی ست
٬  مگر آنكه شوقی باشد

و شوق هميشه كور است٬  مگر آنكه دانشی باشد

و دانش هميشه بيهوده است٬  مگر آنكه كاری باشد

و كار هميشه تهی است٬  مگر آنكه مهری باشد

و هر گاه كه با مهر كار می كنيد خود را به خويشتن خويش می بنديد و به يكديگر و به خداوند خود

"جبران خليل جبران"

|+| نوشته شده توسط آ.امامی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 10:9 |

ماجرای دو دانه...
**********

دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند ...

 

دانه اولی گفت :

" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "

و بدين ترتيب دانه روئيد .

 

دانه دومی گفت :

" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم، نمی‌دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند؟ تازه، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد. نه، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود.

و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.

 

مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد!!

 

|+| نوشته شده توسط آ.امامی در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 9:11 |

سالها دل طلب تربت زهرا (س) می کرد...

**************************
بار ديگر دست جنايتكاران خبيث از آستين درآمد و با انفجار حرمين عسكريين (ع) دل هرمحب اهل بيتي را به درد آورد. اينجانب هتك حرمت حرمين عسكريين در شهر سامرا را محكوم نموده و خشم و انزجار خود را از جنايات استكبار جهاني و عوامل مزدورش در اين منطقه ابراز مي دارم.

"و سَيَعلَمُ الذينَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبون"

و اما...

 

اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشته‌هاي چادرت دست نياز مي‌آويزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه مي‌زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه‌ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...

 

يا وَجيهةًً عِندالله ! اِشفعي لنَا عندالله

|+| نوشته شده توسط آ.امامی در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 13:40 |

لحظات را دريابيم

**********
لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که
اميد جای خود را به نا اميدی می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که " ما " جای خود را به من و تو می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که پريدن جای خود را به خزيدن می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که نور جای خود را به تاريکی می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که انسانيت جای خود را به خوی حيوانی دهد .

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که بخشش جای خود را به خشم دهد .

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که درک و تأمل جای خود را به لجبازی می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که جمع بينی جای خود را به خود بينی می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که صلح جای خود را به جنگ می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که منطق جای خود را به سنت می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که معنويات جای خود را به ماديات می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که عشق جای خود را به هوس می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که شراکت جای خود را به خيانت می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که آشنائی جای خود را به غريبی می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که صداقت جای خود را به دروغگوئی می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که صفا و صميميت جای خود را به کينه می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که عقل و تفکر جای خود را به تقليد می‌دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می‌دهد .

لحظه خطرناکی است لحظه‌ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می‌دهد.

پس رنگ عوض کردن لحظه هاست که از فرش به عرش می برد و از کسالت به رضالت می کشاند.

در هر نگاه گامی به عقب، هم برای دور خیز مناسب است، هم برای بررسی لحظه‌های از کف داده.
|+| نوشته شده توسط آ.امامی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 15:59 |

اندرز نيك

******

مال از بهر آسايش عمر است نه عمر از بهر گرد كردن مال؛ عاقلي را پرسيدند: نيك بخت كيست و بدبخت كيست؟ گفت: نيك بخت آنكه كِـشت و خورد و بدبخت آنكه هِـشت و مُـرد.

مكن نماز بر آن هيچ كس كه هيچ نكرد

                      كه عمر در سر تحصيل مال كرد و نخورد

"سعدي"

|+| نوشته شده توسط آ.امامی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 9:40 |

درسي از پروانه

********
يه روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده در پيله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود. آن شخص بازهم به تماشاي پروانه ادامه داد؛ چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محكم شوند و از بدن پروانه محافظت كند. هيچ اتفاقي نيفتاد!
در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز كند. چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نمي دانست اين بود كه محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند.
گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست كه در زندگي نياز داريم. اگر خدا اجازه مي‌داد كه بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم فلج مي‌شديم؛ به اندازه كافي قوي نبوديم و هرگز نمي‌ توانستيم پرواز كنيم.
با سلام به همه دوستان گرانقدر و تمامی بازدیدکنندگان گرامی این وبلاگ؛ چند مدتي بود كه به دليل مشغله كاري فرصتي دست نداد تا با مطلبي تازه درخدمت دوستان باشم. اكنون كه گام به گام به تحويل سال نو نزديك مي‌شويم، با مطلبي جديد آمدم ضمن اينكه بهاري باطراوت و سالي سرشار از موفقيت ها و سلامتي همه شما را از خداوند متعال خواستارم.

طراوت بهار ارزاني وجود باصفاتان

** نكته : متن "درسی از پروانه" ارسالي از خواهرزاده عزيزم بود كه همينجا از اون هم تشكر مي‌كنم.

|+| نوشته شده توسط آ.امامی در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 15:7 |